در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
تا خلوت من هزار فرصت باقیست

روزها راه تا فاصله ها برداریم
شب ها گله و شکوه و حرف
که دلی پرخون داریم
من همین لحظه ی دیدار
فرصت دارم
تو چرا خاموشی ؟
سالهاست که ما منتظر دیداریم
شب هاست
که با یاد تو ما بیداریم
من همین لحظه ی دیدار
فرصت دارم
بیا دست از سر غم بر داریم
مگراین لحظه چه فرصت داریم ؟

چهار دیواریست ... دلتنگی
روز های دلتنگی یعنی
من و یک دنیا بی رنگی
***
رهگذر آرام گام بر دار رویای من خسته است
در نزن , درب این خانه
چند سالی هست بسته است
***
قاصدک دلتنگی ام را ساز کن
ابتدای قصه را با نام زیبایش آغاز کن
دل به غم ها باز نسپار,نسپار
رهگذر هنگام عبور
اسم من را به دل بسپار

خلوت
خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه
و غروبي كه در ان
نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن

گاه گاهی می شود بود و نبود
گاه گاهی می شود خواند و نخواند
گاه گاهی می شود برد و نبرد
گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
به سرانگشت نياز
به روانی اميد
به سياهی درون
گاه گاهی می شود خواست و نخواست
يا خواست و نشد
نه!!! شايد شد و نخواست
چه کسی می داند؟؟؟
گاه گاهی می شود پاک نمود
می شود خاک نمود
گاه گاهی می شود سجده نمود
به هر آنچه که هست
به هر آنچه که شايد باشد
يا نباشد هر چيز که بگويدد
گاه گاهی زندگی شوخی نيست....

خداوند تنها یک زمان دارد،« اکنون»
و تنها در یک جا حاضر است،«اینجا»
پس کی و کجا را فراموش کن...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:18
توسط
ناصربرزگر
موضوع:
حرفای باحال|